عنوان مطلب
متن مطلب
متن مطلب
متن مطلب
شفاف
« شهرهایی هست که میخواهم ببینم
صداهایی هست که میخواهم بشنوم
عطرها، مزهها، رنگهایی که میخواهم کشف کنم
دلم میخواهد بزرگ شدن بچههایم را به خاطر بسپارم
و پیری خودم را جشن بگیرم
دلم میخواهد روی تمام زمینهای جهان خانه کنم
و زیر تمام آسمانهای عالم بخوابم
شاید هم هیچ کاری نکنم
هیچ کجا نروم و هیچ اتفاقی نیفتد
مهم نیست
کافی است که دوباره خوابهای خوش ببینم
دوباره آمدن بهار را احساس کنم
قلبم بتپد و از سر نو شروع کنم ... »
این تمام من حالا است. تما آنچه که میتواند توصیفکنندهی حالای من باشد. با وجود تمام درسها، دلواپسیها، شلوغیها و سردرگمیها، اوضاع خوب خوب است. انگار سالهاست که روزگار اینهمه خوب نبوده است. حالا، سر راهم به دانشگاه، گلها را، پرندهها را، میبینم و از زیبایی آسمان سرشار میشوم. انگار پوست انداختهام یا نه، کمرنگ شدهام و شفاف.
زندگی همان است که بود، همان رشته، همان دانشکده، همان خانه، همان آدمها، همان روابط، همان گرفتاریها، همان اضطرابها، همان مشکلات، اما، حالا همهچیز شفاف شده و دنیا - خوبی دنیا - از پشت همهچیز و همهکس پیداست. حالا راهرفتنم هم به گفتهی علی عوض شده انگار: محکم ولی سبک.
بعضی وقتها از داشتن چنین آدمهایی، چنین دوستهایی، به خودم میبالم. آدمهایی که هستند و بودنشان آرامش و شادمانی محض است. آدمهایی که از بودنشان خوشحالم و راضی. احساس میکنم همهچیز خوب پیش خواهد رفت و آن هَپی اِندِ آخر قصهها، انگار واقعاْ میتواند تحقق پیدا کند. فقط باید اجازه دهی همهچیز عبور کند. باید بر هیچ چیزی پافشاری نکنی. باید نرم باشی و نه سخت، تا نشکنی. تا دیگر نتوانند تو را، به تمامی، بشکنند ...
آذر سرد
عجیب است، کلافه میکندم. این حس بد و چسبنده نوستالژی را دوست ندارم، درست مانند این است که ماده سرد و لزجی را وسط یک روز سرد زمستانی به پوست بازویت بچسبانند. دلم میخواهد آزادتر بودم، بیقیدتر، آرامتر، سبکتر. دلم میخواهد به سفر بروم. هوس کردهام شبی در بیروت باشم یا حتی بنارس. راستش را بگویم: حسادت میکنم به «مسافر» سهراب، به آن آرامش مطبوع. اما حالا من ماندهام و این تعلیق خورنده؛ این که مبادا اشتباه کنم، مبادا بلغزم و و دوباره به آن شبها و روزهای هولناک بازگردم. من همه چیزم، ه م ه چ ی ز م را باختهام، نه! دادهام تا در ازای آن دیگر آن ثانیههای ساکت و هراسآور را تجربه نکنم. من جرأت و شهامتم را از دست دادهام و درست مانند سنجابی که بلوطهای یافتهاش را دفن میکند، هر چیزی را که در خود مییابم، در خود دفن میکنم. من تمام تلاشم این است که آنچه باقی مانده را حفظ کنم و برای حفظ آنها چنگ و دندان هم نشان میدهم.
حالا میان این همه شلوغی و صدا و همهمه و آوا و فریاد، تو ساکت و آرام آمدهای و نگاهم میکنی. و هنوز نمیدانی که چقدر مضطرب میشوم زیر چشمهای تو، همچون باکرهای در نخستین شب عشقبازی با عاشق. دلتنگم، به اندازه تمام ثانیههای بی تو بودن، به اندازه تمام روزهایی که نبودی، که نیامدی؛ و هیچکس نیست که دستانم را بگیرد تا از این دلتنگی رها شوم. آبان که جای خود دارد، اما آذر را هم دوست ندارم. آذر حسرت میآورد، حسرت تو.
اعتراف میکنم که نمیدانم برای گفتن چه چیزهایی این نامه را شروع کردهام. فقط یک چیزی راه گلویم، راه نفسم، راه دلم را بسته. یک چیزی هست که نمیدانم چرا دست از سر من برنمیدارد. چرا کاری نمیکند که راحت و آزاد، بی هیچ دغدغهای، بی هیچ دلواپسیای، بدوم، بخندم، و بغض نکنم.
میدانی رفیق، من حالم خوب نیست، اصلاً، و تو نمیدانم در بهترین زمان آمدهای یا بدترین. اما آمدهای و من نمیدانم با تو چه کنم. نمیدانم کجای دنیای حالایم، بین تمام این شیطنتها، زنانگیها، درسها، کتابها، دوستها، صداها، مسئولیتها و علاقهها جایت دهم. میترسم باز این سکون، این توده تهنشین شده را بیاشوبی. میترسم باز گیجم کنی.
دروغ میگویم. نمیدانم چرا، اما دروغ میگویم، به خودم دروغ میگویم. چون میدانم که تو این کار را نمیکنی. تو آرام میآیی، لبخند میزنی و باز ثابت میکنی که بهترین منی، و من باز حسرت میخورم. نمیخواهم! حقیر میشوم با حسرت خوردن. من یا دارمت و یا نه، و شهامت ندارم این را بپرسم. خودم نمیدانم کدام داشتن بهتر است، داشتن دلت یا آغوشت. من میترسم و نمیخواهم انتخاب کنم. من اصلاً نمیخواهم در این بازی باشم. این بازی دارد خیلی جدی میشود. این بازی دارد مرا تمام میکند. مرا میساید. من دیگر نمیخواهم خودم را از دست بدهم. نمیخواهم چیزی ببخشم. نمیخواهم همهچیزم را به پای کسی بریزم. لعنتی خوب من! میخواهم و نمیخواهمت، کاش میفهمیدی...
اصلاْ بگذار من دوباره راهم را بگیرم و بروم و باز توی راهِ رفتنم بغضم بترکد. این ثانیههای ساکت، این نفسهای منقطع، این نگاههای کوتاه، اینها آدم را پابند میکند، تو و من حالا، بعد از سه سال، هر سال 365 شب، این را خوب میفهمیم. خوب میدانیم نمیشود دل کند از این بدرقهها و نگاهها و بودنها.
دست و دلم میلرزند و دارم دوباره بیصدا به عشق نزدیک میشوم. مثل کسی که میخواهد پنهانی معشوقش را لمس کند، دلهره دارم.
من خالی شدهام، پرم نکن. نگذار این زخم التیام نیافته دوباره سرباز کند.
پرم نکن.
Tired
میگما، کاش یه وقتایی فیلم بازی نکنیم،
در اینکه همه بازیگرای قابلی هستیم شکی نیست.
Breathless
آدم وقتی يه كوه پشت سرش داره،
هميشه با اميد راه میره،
حتی اگه هيچوقت تو زندگیاش لازم نشه به اون كوهه تكيه كنه.
من جز اونی كه روی شونهامه،
هيچ كوهی توی زندگيم ندارم.
.
.
.
دلم میخواست يكی ميبود تا بهش تكيه میكردم، واقعاً.
خلقت
به خلقت نگاه کن!
مو
باريک است به تيزی شمشير
اما هرگز هرگز
دست را نمی بُرد.
-هايکوی ژاپنی-
پرستاری کن رفيق خسته!
وقتی
هیجده ساله میشی، دیگه وقتش میرسه از خیلی چیزها بگذری رفیق: از خودت، از تنهائیهات، از رفاقتهات... هیجدهسالگی دیگه سن تو نیست، مال همه آدمهایی میشه كه تو دوستشون داری و براشون مهمی. تو هیجدهسالگی درس میخونی واسه كنكور، كنكوری كه شاید یه راه اصلی و بزرگ باشه واسه یه آینده خوب، اما بیشتر واسه شادكردن مامان و باباست كه میخونی، كه جبرانی باشه واسه محبتهاشون، شبزندهداریهاشون، دلواپسیهاشون و ...هیجدهسالگی اول راه فكركردن میشه. باید شروع كنی به فكركردن. باید فكر كنی به پدر و مادری كه دارن بازنشسته میشن، به خواهر و برادر، به آیندهشون. فكر كنی به یه جامعه پر از آدمهای متوقع. فكر كنی به فردا، به پس فردا. به راههای پولدرآوردن، به دویدن و دویدن. به درسهایی كه خوندی، به درسهایی كه یاد نگرفتی، بعد به همسرت، بعد اون به بچههات، به آیندهشون، به ازدواجشون، به نوههات، به آینده اونها...
بعد هیجدهسالگی كسی سراغ «تو» نمیاد. هر كسی كه میاد، به امید یه چیزی اومده: توجه، كمك، پول، انرژی، انرژی، انرژی... حتی اگه شانس بیاری و یكی بیاد كه واسه تو، واسه خود تو، انرژی بیاره، اونقدر گرفتاری و گیر كردی كه نمیتونی دوام بیاری، نمیتونه دوام بیاره و اونوقت: بوووووم! از دست میره. میشه یه خاطره كه حسرت رو تو روزهای بازنشستگی بیاره تو دلت.
میدونی رفیق، آدمها بعد از هیجدهسالگی خیلی بیشتر راه میرن، دستهاشون میكنن تو جیبهاشون و اگه به حال خودشون بگذاریشون، همینطور راه میرن و راه میرن. باید عادت كنی كه از هیجدهسالگی به بعد، روزهای زیادی ممكنه برسه كه اونی كه تو آینه میبینی رو نتونی بشناسی. كه حتی ممكنه یكهو انعكاس خودت رو تو ویترین یه مغازه ببینی و بعد بگی: وای، تو داغونی، داغون...
از هیجدهسالگی به بعد میفهمی يه
از هیجدهسالگی به بعد، كمتر از ته دل میخندی، تندتر رانندگی میكنی، زودتر عصبانی میشی، دیرتر میخوابی، سختتر بیدار میشی، خیلی كمتر دعا میكنی. هیجدهسالگی اوج كودكیه، اوج تازگی، اوج صداقت. بعد از اون، هر تولد، هر سالروز و هر سالگرد، هر بار تلختر از قبل میشه. از هیجدهسالگی به بعد، یه كم جدیتر، به مردن فكر میكنی
وقتهایی هست كه دلت میخواد بدون اینكه چیزی رو از كسی تقاضا كنی، خواهش كنی، التماس كنی، بهت بدن. لذتهای دنیات میشه دیدن یه فیلم خوب، خوندن یه كتاب قشنگ، یه شب گشتن توی خیابونهای رنگارنگ شهر با یه دوست خوب. از هیجدهسالگی به بعد، بعضی وقتها میشه كه هوس میكنی با صدای يه خوانندهای، متن یه ترانهای، نتهای يه آهنگی، یا یه همچین چیزهایی، سرت رو بگذاری يه گوشه و بمیری. .راستی، از هیجده به بعد، شاید عاشق هم شدی! اما تمامش چند ورق بیشتر نمیشه؛ بعد یه تعطیل رسمی داری و بعد از اون هم عزای عمومی! اما همیشه، به موقع سال تموم میشه و تو از عاشقی هم رد میشی. تازه، شاید یه روز برسه كه خود دنیا بشه یه كفش و تو از پا درش بیاری
.بعد از هیجدهسالگی، كمكم بو میگیری، بوی شغلت؛ و میفهمی شاید نتونی همهچیز رو با پولت بخری، اما خوب، خیلی خوب، میفهمی كه میشه همهچیز رو به پول فروخت، همه چیز رو و تو شاید هنوز سادگیهات رو دوست داشته باشی
.میدونی رفیق، این وسط، بین تمام روزمرگیها، اگه یه وقتی آروم و ساكت دراز كشیده باشی رو به آسمون و به شب نگاه كنی و به آدمهایی فكر كنی كه اومدن و رفتن، ممكنه با خودت بگی: چی میشه دلم نلرزه؟ چی میشه دستام یخ نكنه؟ چی میشه اینقدر حساس نباشم؟ احتمالاً بعد غلت میزنی و سعی میكنی بخوابی، اما یه چزی تو وجودت معترضه به حرفی كه زدی و اونوقت شاید تا خود صبح به خدا فكر كنی
...بعد كه بیدار شدی، به جای
یه دوست كه هیچوقت اجازه بودن پیدا نكرد با خودت حرف میزنی، با خودت میخندی، با خودت گریه میكنی، با خودت روی جدولها راه میری، با خودت روی نیمكتها میشینی و با خودت تنها میشی... بعد دستهات رو باز میكنی و میگیری جلوی چشمهات و دنبال خط عمرت میگردی. اما خیالی نیست رفیق! دنیای تو خیلی وقته كه روی نبایدها میچرخه، مثل همین كه تو نباید دلتنگی كنی. پس پرستاری كن رفیق، پرستاری كن تا یادت بره بیماری...ديوانگی
هميشه میخندم،
چون هميشه خنديدن سختتره،
و من دوست دارم هميشه سختترش کنم.
حکايت
دوستداشتن تو، اينجوری که من دوستت دارم، کار خيلی سختيه.
پيش از آن که ...
پيش از آن که واپسين نفس را بر آرم
پيش از آن که پرده فرو افتد
پيش از پژمردن آخرين گل
برآنم که زندگی کنم
برآنم که عشق بورزم.
برآنم که باشم ...
- ؟-
لايههای زيرين ترس
حس عجیبی دارم. چیزی داغ مثل سرب درون جسمم پخش میشود. اضطراب دارد مثل دردی جسمانی چنگ میزند دست و دلم را. اشیاء در جای خود آرام و ساکت و مطمئن نگاهم میکنند، اما انگار مصیبتی در راه است که لحظهلحظه نزدیک میشود. شاید همان حس تلخی است که دیشب، میان آن کابوس، مرا در خود گرفته بود. حس وحشتناک پیشگویی واقعهای ناگوار و بعد رخ دادن آن واقعه. و دست آخر آن بهتی که ته چشمانت نشسته است. میترسم از نادیده گرفتن این حس؛ میترسم از رخ دادن واقعه.
مشکلی هست. نمیدانم، نمیتوانم بفهمم قرار است چه چیزی دچار حادثه شود و کجای زندگیم در خطر است. به همهجا سر میزنم، تمام دالانهای بنبست این دنیای کوچک درونم را جستجو کردهام، اما همهچیز ساکن است و هیچ لرزهای در هیچجایی نیست. تنها زمین است که میلرزد از التهاب و مرا میلرزاند با خود، پابهپای خود... زمین زیر پایم سفت نیست؛ فرو میرود...
کاسه چشمانم داغ شده است. دلم میخواهد سرم را در آغوش کسی بگذارم و گریه کنم. مثل گریه کودکی که مادرش را گم کرده است، گریهای از سر ترس، از هول سهمگین کابوس، وحشت تنهایی میان فاجعه...
هنوز تصویر آن جنازههای شناور روی آب، آن جنازههای آشنا، جنازه آدمهایی که دوستشان دارم، در برابرم تکان میخورد و مرا درست به اعماق تاریک و پنهان آن کابوس پرتاب میکند؛ به لایههای زیرین ترس...
میدانم چیزی شوم و شیطانی در این دنیا هست. میفهمم که چیزی به جز خیر وجود دارد. و دیگر شر، نبود خیر نیست. شر هست: شوم و عمیق و تاریک و به وسعت دنیا. نیرویی که جذب میکند و میبلعد. حس میکنم این نیرو، دهان باز کرده و مرا به سوی خود میکشد و من، در اعماق این چاه سهمگین، آویزان به امیدی، به ریسمانی کهنه اما اصیل تاب میخورم... آویزانم به ریسمان اعتقاد به همراهی خدا، به این که از رگ گردن به من نزدیکتر است. به این که حس میکند، تمام آنچه را که بر من میگذرد. پناهم اوست و امیدم نیز. میداند، آرامم میکند، آنقدر که دیگر این مشت درونی، هی نکوبد به دیوار سینه. آنقدر که مطمئن راه بروم. آنقدر که برخیزم و دنبال زندگی بدوم..
.اما این دانایی، این دانایی به حضور شر، مضطربم میکند. میدانم هر جایی، در هر لحظهای، میتواند بر فضا چیره شود و دوباره دهان باز کند. همانطور که دیشب، در آن کابوس، از میان آبهای سیاه دهان باز کرد و عزیزانم را بلعید و بعد جنازههایشان را روی سطح آب آورد... تحملناپذیر است تجربه دوباره آن لحظهها؛ این که آنقدر سست و ضعیف بلرزی و این که هول آنچنان تو را در خود بگیرد که تنها باشی، که هیچ کاری نکنی. که بمانی، بلرزی و بعد از شرم بمیری...
Tell Me
چه کسی در اين دنيا
سزاوار زندگیکردن نيست؛
آن کس که فراموش میکند
يا آن که
فراموش میشود؟
بازخوانی يک افسانه، افسانه من و تو
یادت هست؟ آذرماه بود. دقیقش را بخواهی، 29 آذر.
روزی که آیدا، شاملو را پیدا کرد.
یادت هست که آن روزها هیچکس نمیدانست من و تو همدیگر را نگاه میکردیم؟
یادت هست وقتی روی پاگرد ایستادی و خندیدی؟
یادت هست شادی من؟
یادت هست روبروی تایپ و تکثیر؟ مسابقه پرش؟ من و تو؟
یادم هست: چشمهایت با آن همه شمع نقره.
یادت هست کلاس فیزیک ما؟ تو و دوستت مهمان کلاس ما شدید؟
یادت هست نگاههای پیدرپی؟ تریا؟ چای؟ بدرقه؟ بازکردن در؟
یادت هست تند راهرفتن ما و آهسته راهرفتن شما تا به هم برسیم؟
یادت هست سحر را صدا زدی؟ سحر صدایم زد؟
یادت هست روز مهندس بود؟
یادت هست گریه از 10 صبح تا 6 عصر؟
یادت هست آدمبرفی شدیم زیر آن همه برف؟
یادت هست دستمال کاغذی حرفها؟ از یک تا 34؟
هنوز با من است، بی نام تو اما. یادت هست گفتی خودش یک خاطره است؟
یادت هست رودخانه و چمن و آسمان؟
یادت هست صدای آب؟
میدانی یک ماه بعد مسیر رودخانه را هم عوض کردند؟
یادت هست شادی من لحظه سال تحویل؟
یادت هست 16 فروردین آن سال؟ تریا؟ بخاری؟ برف؟ سلام؟ ذوق؟
یادت هست روزهای پر خاطره؟ کوچه ما؟
یادت هست ناکامی عشق در دستان من و تو؟
یادت هست باران؟ خیس آب شدن؟ من؟
یادت هست روبروی ما راه رفتید زیر باران؟ فهمیدم گریه کردی؟
یادت هست وبلاگ قبلی؟ کامنتهای تو؟
یادت هست با ایمیلی که اسمت روی آن بود، کامنت گذاشتی؟
یادت هست پری گفتنهای پیدرپی؟
یادت هست آمدن او؟ دیدنش؟ باران نتهای تو؟ باران اشکهای من؟ باران خندههای او؟
یادت هست حال من آن روز؟
یادت هست تقسیم شیرینی و آبمیوه، وقتی او توی سالن بود؟
یادت هست به دل نگیر ها؟ یادت نرود ها؟
یادت هست اشکهای من سر کلاس شیمی؟ اشکهای تو توی تریا؟
یادت هست 8 صبح بود و ما صدایمان از گریه در نمیآمد؟
یادت هست هشتی کوچک آن خانه عجیب؟
یادت هست سلام کردی، آنهم وسط سالن؟
نمیدانستی آمده بودم برای خداحافظی.
یادت هست خواستی زنگ بزنم به او؟ زنگ زدم؟
یادت هست دلم؟ لرزش دستهایم؟
یادت هست دلواپسی دو روزه من؟ داشتم دقمرگ میشدم؟
یادت هست چقدر خوب تعبیر کردی دلواپسی من را؟
یادت هست خیسم میکردی؟
یادت هست گفتم آب روشنیست؟
نبود.
یادت هست چند نفر رازمان را میدانستند؟
یادت هست حرفها؟ کنایهها؟ ریشخندها؟
یادت هست رمضان؟ روزهها؟ اذانها؟
یادت هست قلیان و سردرد تو؟
یادت هست فالگیر؟
یادت هست چه گفت؟
«این خانم که شما رو خیلی ...»
یادت هست زدم زیر گریه؟ زدی زیر گریه؟
یادت هست اردیبهشت 83؟ نگاههای او به تو؟
یادت هست تشویقت نکرد حتی؟
یادت هست چقدر آرام نگاهت میکرد؟
یادت هست چقدر وقت داشت برای دیدن تو؟
عین من!
نميدانی وقتی دختری توی تاکسی اشک میريزد، نگاهها چقدر ترحمآميزند.
يادت هست گفتم آن زن توی تاکسی خواست بروم حرم؟
يادت هست گفتم سر کلاس زبان، استاد چند بار حالم را پرسيد؟
یادت هست؟
یادت هست تمام شدم سر یک چهارراه؟ روی یک پیادهرو؟
کنار شما سه نفر، روی دستهای عطیه.
یادت هست تمام خدایان من از آسمان به خاک افتادند آن شب؟
یادت هست چرا؟
یادت هست رمضان 83؟ ربنّا؟ اذان مغرب؟
یادت هست قبل افطار؟ حلالیت خواستی؟
یادت هست چندوقت بود سراغم را نگرفته بودی؟
یادت هست صدایم آرام بود؟
یادت هست گفتم حرفی ندارم برای گفتن؟
یادت هست دل بیچاره من؟
هنوز یادآوریاش به گریهام میاندازد.
یادت هست آبان 83؟ پوزخند آن یک نفر؟
پریسای تمام شده؟
یادت هست آن هزار نفری که پرسیدند: «مبارک است، با ...؟»
یادت هست هزار بار گفتی نه؟ گفتی نه؟ گفتی نه؟
میدانی آقای کریمی نگهبان از آن روز مرا خوب میشناسد؟
یادت هست دلیلش را به تو گفتم یا نه؟
چون مرا دید که آنطور گریه میکردم، تنها، پشت کارگاهها.
یادت هست یادم افتادی؟
یادت هست حال من ساعت 8 صبح؟
یادت هست گفتی تو که میدانستی؟ گفتی خودت خواستی؟
یادت هست بعد از آن، چند روز نیامدی؟
میدانی تمام روزهایی که نیامدی را حساب کردهام؟
یادت هست چطور فراموشم کردی؟ یا خواستی فراموشم کنی؟
یادت هست چقدر سراغم را نگرفتی؟ تا وقتی آن نوشته را نوشتم؟
یادت هست چه لحنی داشتی؟
یادت هست نفهمیدی دروغ گفتم؟
هنوز هم عوضی نشدهام، عوض اما چرا. یادت نرود.
یادت هست باز نبودی؟ باز نبودم؟
یادت هست سراغم را گرفتی؟ آمدم؟ حرف زدیم؟
یادت هست چقدر عوض شده بودی؟ چقدر غریبه؟
یادت هست گفتم کجا رفت آن آدم قبلی؟
یادت هست چه گفتی؟ «آدم وقتی...، عوض میشه»
یادت هست حتی آن روز هم فیلم او را توی گوشی نشانم دادی؟
یادت هست حتی آن روز هم صدایم در نیامد؟
یادت هست گفتم خوبم؟ نگفتم چرا؟
حالا شاید دلیلش را بدانی.
یادت هست دوباره گم شدی؟
یادت هست حتی نوشتههای اینجا را نخواندی؟
یادت هست باز آمدی سراغ مرا گرفتی؟
یادت هست دعوا کردیم؟ بعد از سه سال؟
یادت هست زیر حرفهایت زدی؟ پای قولهایم ماندم؟
یادت هست چه مینوشتی در پیامها؟
یادت هست خواستی جایی بایستم؟
یادت هست فقط آمدی و نگاهم کردی و رفتی؟
یادت هست دیدمت و خودم را به ندیدن زدم؟
یادت هست دائم زنگ میزدی؟
یادت هست خواستی برایمان پروژکتور پیدا کنی؟
یادت هست گفتم با کسی هستم؟
یادت هست باز هم خواستی حرف بزنم؟
یادت هست چقدر خودخواه بودی؟
یادت نبود آدمها چطور نگاهمان میکردند؟ یا یادت بود و ...؟
یادت هست گفتی داری قلیان میکشی؟
یادت هست گفتی ف همهچیز را میداند؟
یادت هست دلم میخواست میگفتم ای کاش نمیدانست؟
یادت هست آمدی توی سالن؟ آنهم در بدترین شب من؟
نفهمیدی در اتاق نور چه حالی داشتم.
نفهمیدی وقتی به علی گفتم تو آمدهای، چطور گفت وای!
نفهمیدی چقدر خسته بودم آن شب.
نفهمیدی توی سرویسها گریه کردم.
یادت هست حتی نگاهت نکردم؟
یادت هست ساندیس خواستی با یک نگاه و یک سلام؟
یادت هست به هیچکدام نرسیدی؟
یادت هست ف چطور نگاهمان میکرد؟ یا علی؟ یا ترانه؟ یا فرید؟
میدانی علی چه گفت؟ «خاک بر سرت! اين که خيلی کثافته!»
میدانی خيلی دلم سوخت؟ نمیدانی. علی هم نمیدانست.
یادت هست رفتم و برگشتم و تو هنوز بودی؟
یادت هست جواب هیچکدام از پیامهایت را ندادم؟
یادت هست چطور روزنامهها را پاره میکردم؟
یادت هست خواستی بیایی کمک، فرید آمده بود؟
یادت هست چندبار خداحافظی کردی؟
یادت هست باز آمدی تا حضوری خداحافظی کنی؟
یادت هست نگاهت نکردم تا نیایی؟
میدانی فرید چندبار خواست قرصهایم را بیاورد و نذاشتم برود؟
میدانی قلبم چقدر میسوخت؟ و چشمهایم؟ و دلم؟
یادت هست دستآخر رفتی؟
یادت هست زنگ زدی، سارا جواب داد؟
یادت هست هر روز پیام میدادی؟
یادت هست میخواستی برایت چیزی بنویسم؟
یادت هست چه عاشق بودی؟ چه دیوانه؟
یادت هست روز تولد امیر بود که آن پیام لعنتی را فرستادی؟
میدانی آن را برای مجید و سمیرا خواندم؟
میدانی هیچ نگفتند و آه کشیدند؟
میدانی داشتیم راجع به عدم ضرورت برای خوردن قرص ضداضطراب حرف میزدیم؟
میدانی تو هم دلیل قرصخوردن من بودی؟
میدانی ترسیدم؟ که مبادا بلایی سر خودت بیاوری؟
میدانی هنوز از عقوبت گناه میترسم؟
یادت هست جواب دادم؟ و «بیشعور» شدم؟
یادت هست عصبانی بودم از دستت؟ گریه کردم؟
یادت هست گفتم به فکر من نیستی؟
یادت هست چه حرفهایی میزدی؟
نمیدانستی دیگر دیر شده برای گفتن این حرفها؟
میدانستی دیر شده و باز هم گفتی.
میدانی سمیرا چه گفت؟
«پریسا! تو چرا همیشه مادر ترزایی؟»
میدانی بعد، آرام، در تنهایی گریه کردم؟
یادت هست باز آمدی و باز و باز و ...
یادت هست گفتی دوباره قرار است پیدایت شود؟
یادت هست گفتی انشاءالله...؟
یادت هست گفتی مهم این است که دوستم داری؟ تا همیشه؟
یادت هست گفتم چیزهای مهمتری هم هست؟
یادت هست خواستی بعد برایت بگویم؟
باشد.
یادت باشد خداحافظی یعنی خداحافظی.
یادت باشد خداحافظی معنای دیگری ندارد.
یادت باشد من رمضان 83 با تو خداحافظی کردم.
یا خیلی قبلتر از آن: اسفند 81.
من هنوز سلام نکرده، با تو خداحافظی کردم.
و خداحافظی یعنی خداحافظی.
حتی اگر مرا ببینی و حرف بزنيم، دیگر سلامی نخواهم کرد.
چون مهم این است که با تو خداحافظی کردهام.
یادت باشد رفتهای به یک جای خیلی دور.
پس،
گوش کن به آن حرف مهمتر،
مهمتر از دوستداشتن من از طرف تو:
خداحافظ،
خداحافظ عشق من...
بالا افتادن
قطرههای اشک را به زحمت پشت پلکهايم نگاه میدارم. از دردی که در سينهام میپيچد هم خم نمیشوم؛ آخر اينطور همه میفهمند مريضم. نگاهم کن: غمگينم. با خودم فکر میکنم اين من بودم؟ يعنی واقعاْ اين من بودم؟ حس میکنم کس ديگری جای من زندگی کرده، جای من گوش کرده، حرف زده، غذا خورده، درس خوانده، قبول شده، خنديده، داد زده، گريه کرده، دلتنگ شده، نوشته، خوانده، نظر داده... کس ديگری بوده؛ من نبودم. چرا نشستم؟ چرا تا اخرش با ظاهری خوشحال و خندان نشستم، بعد بلند شدم، دنگ ميزم را دادم و راهم را کشيدم و رفتم؟...
بايد به خانه بروم. بايد به خانه بروم، بی نگاهی به چشمانی. پردهها را بکشم، سرم را روی ميز بگذارم و گريه کنم.
حس میکنم زندگیام يک کتاب هفتجلدی بوده که از صفحه بيستودوم جلد هفتماش بيدار شدهام. شايد دير باشد حتی اما بالاخره بايد بيدار میشدم. بالاخره بايد روبرو میشدم با تنهايی بزرگم. بايد تنها روبرو میشدم. بايد يکروز میفهميدم که تا هميشه بايد بايستم. که حتی اگر زانوانم بلرزد و يا مثل حالا غمگين باشم، نبايد بنشينم. بايد بايستم و بگذارم آدمها هر کار دلشان خواست بکنند: از دلجويی بگير تا دلداری و ابراز ندامت و کنايه و هر چيز مزخرف ديگر... بايد بايستم چون قوی هستم و خوب قواعد بازی را ياد گرفتهام. چون هر کسی لايق زانوزدن من نيست. چون لبخندزدن را خوب آموختهام. لبخند میزنم و سکوت میکنم و میگذارم آدمها بيايند و بروند.
گريه هم میکنم گاهی. برای چيزهايی که داشتم و حالا ندارمشان. برای وحشتی که از آن سقوط در من ماند؛ همان سقوط مرگبار و بیانتها پس از رها شدن دستم از طناب. اما بعد اشکهايم را پاک میکنم و بیاعتنا دوباره راه میافتم و لبخند میزنم.
----------------------------
پ.ن.۱ تجربه عجيبی داشتم. چطور بگويم، مثل اين میماند که از خيسشدن بيزار باشی و بعد پرت شوی ميان دريا! درست مثل همان لحظهها بیخيال شدهام.
پ.ن.۲ دوستندارم هيچوقت کسی سعی کنه منو کشف کنه يا چيزی بيشتر از آنچه که بايد از من بدونه.
مدار صفر درجه
از صداي شير آب تو نصفه شب، از صدای رسيدن ايميل جديد تو مسنجر، از صدای DC شدن، از صدای تلفن خونه، از ترمز ماشينها، از لحن خنده مامان، از زنگ اين موبايل وقتیي زنگش مال تو نيست، از عكسهای روی اپن، از صدای بابا، از نگاه فروشندهها، از مانتوهای تنگ، از چادر كارآموزی، از بهمريختگی اين اتاق، از درسهای ترم جديد، از استادهای ترم جديد، از مهر ماهی كه پس فردا شروع میشه، از خستگی خودم، از صدای اين موتوری لعنتی كه هر شب از تو كوچهمون رد میشه، از صدای دزدگيرها، از بوق ماشينها، از صدای وزوز مگس و پشه، از ترش بودن يه دوغ، از خريدن نون، از تولدی كه داره میرسه، از داغون بودن اين سيستم، از لباس فرم، از نگاه و رفتار بابا با مادر مامان، از گرمكردن غذا، از چيدن ميز، از درستكردن سالاد، از توضيح كارهای روزانه، از چپيدن تو اين اتاق از روی ناچاری، از تفريحی كه نيست، كه هيچوقت نبوده، از يه آرامش محو كه هيچوقت نخواسته بياد تو زندگيم، از دور شدن از تو، از نديدن تو، از حس گه نبودن تو توی اين شهر لعنتی، از اين همه دعوا و دعوا و دعوا و دعوا، از متنهايی كه بايد تو اين اوضاع بنويسم ولی نمیتونم، از جلسه نشريه كه شنبه است، از حرصخوردنها و خودخوریها، از اين همه بدبختی، از دروغهايی كه به همه میگم:"بايد خونه باشم، مامان حالش خوب نيست" وقتی بايد خونه باشم چون میترسم دعواشون حسابي بالا بگيره، از ضعيفبودن خودم، از اين خوشبختی مسخره كه پای تلفن اداش رو واسه خواهر و برادرم در مياريم، از تنهاييم تو اين اتاق خالی، از نور كمسوی اين چراغ مطالعه، از يادآوری كلی خاطره متعفن، از فهميدن و درك كردن بلايي كه سرم اومده تو اين سالها، از طعم تهوعآور بيست و يك سالگی، از اين دستهای لرزون، از صدای كيبورد، از اين گلوی پر از بغض، از اين چشمهای خيس، از اين نفسهای يكیدرميون، از اين قلب لعنتی كه فقط ياد گرفته بكوبه و درد بگيره، از اين دريچه ميترال لعنتی كه بازی درآورده، از اين ترجمههای تمومنشدني، از خستگيم واسه آماده شدن برای كنكور فوق، از فكر رفتن، از شب و روز گشتن تو اينترنت واسه پيدا كردن يه جهنمدره ای كه بشه به بهانه فوقليسانس و دكترا و فوقدكترا و هر مدرك بعدی ديگهای بيشتر و بيشتر دور از اين خراب شده موند، از ترس پنهونيم از دور شدن از همين دو سه تا آدمی كه برام موندن، از هول اينكه اونجا دلم بگيره و تو نباشی كه سرم رو بگيری تو بغلت، از منصرف شدنم از رفتن، از اين گردن درد و كمردرد، از اين لبخند مصنوعی مضحك، از حرفهای مامانت كه تو رو بهم میريزه، از ناراحت شدن تو، از خوب بودن دروغی حالم، از صدای بلند اين آدمهای مثلاً خانواده، از اين نوشتن بیوقفه، از پدرم، از مادرم، از خانوادهام، از تكتك اعضای فاميلام، از نود درصد آدمهايی كه میشناسم، از ارثيههای كثافتی كه خانوادهها رو به لجن میكشه، از آدمهای حريصی كه خونوادهام رو تيكه پاره كردن، از اين شهر شلوغ، از اين پسرهای علاف و مزاحم، از اين نگاههای درنده، از رژلبهای سرخابی، از عشوههاي ارزون، از پيغامهای اوركات، از scrapهايی كه تعفن از لب و لوچهشون میباره، از آدمهای بيمار، بذار راحت بگم: به جز تو از همه اين دنيا بيزارم... بيزارم... بيزارم... بيزارم... بيزارم... میفهمی؟ بيزارم... ب ی ز ا ر م... میخوام از اين دنيای پر از نكبت پياده شم... يكی بياد سراغم... يكی بياد لعنتیها... يكی بياد اينها رو ساكت كنه... يكی بياد جلوی داد زدنشون رو، جلوی فحش دادنشون رو بگيره... يكی بياد... يكی بياد دستهای منو بگيره... كجايين؟... يكی بياد... يكی اينجاست كه دل تنگش داره میتركه... يكی بياد... من از دعوا خيلی میترسم... يكیتون بياد...
---------------------------
پ.ن. برای اويی كه خودش خوب میداند با او هستم:
میدانی شنيدن صدايت، و لحن پر از محبتت از آن راه دور چطور آرامم كرده... میدانی چقدر دلم برايت تنگ شده... چقدر... چقدر...
(دوست دارم ناتمام بماند)
به دنبال محمل چنان زار گريم...
مادربزرگ پر کشيد...
رفت آن بالا بالاها، رفت جايی که ديگر آن همه سلول سرطانی ميان جسم خستهاش درد نداشته باشند. رفت جايی که ديگر، هرگز هرگز، چشمش به راه نماند. رفت تا ديگر نبيند، تا ديگر قلب ناتوانش بیتاب نشود از اين همه بیمهری... رفت و رهاشد از چنگ آن آتشی كه به جانش افتاده بود... رفت... رفت پيش خود خدا...
روحش شاد.
شايستگی
« پرعلف
شايسته جهان بزرگی است
که در آن میرويد...»
-تاگور-
--------------------------
پ.ن.
«بامعرفت»!
نشانه میخواهم برای شناختن تو
حکايت
حکايت غريبیست:
به جبر دوست داشته میشوی، به اختيار دوست میداری، و جبر ديگر نبايد دوست بداری...
حکايت غريبیست...
باد خواهم شد
میدانم يک روز میآيی، میبينم آمدنت را، میبينم که ايستادهای و لبخند میزنی و بعد ساده و آرام به سمت من راه میافتی و من بغض کرده از شادی ديدار تو، به سويت خواهم دويد و بعد در ميان بازوان تو، در هجوم صدای خندههای مهربان تو، اشک خواهم ريخت... سيد! من اين اشک ريختن را حس کردهام...
تا آن لحظه، تکتک اين ثانيههای مرگبار را تحمل خواهم کرد...
پنجره را باز بگذار، هر شب... بگذار باد از روی چشمانت، از روی صورتت عبور کند و گرمای نفسهايت را برايم بياورد...
پنجره را باز بگذار سيد، سيد خوب من...
فراموشکردن
« نوشتن برای فراموشكردن است نه به يادآوردن» - ويرجينيا وولف –
---------------------------------------
يه آدمی اينجاست
میشناسمش
آدم خوبيه، خيلی
خيلی هم مهربونه
من رفيق صداش میكنم...
از بهترين دوستامه
اذيتش میكنن
داره رنج میكشه
و سختی
و درد
حتی من هم يه وقتايی
ناراحتش كردم...
ديروز بهم گفت:
« كاش آدما يه كم مثل تو بودن،
يه كم مثل تو حرف میزدن،
يه كم مثل تو میشنيدن...»
حتی گفت:
« كاش آدما يه كم مثل تو میفهميدن...»
من خوشحال شدم
از اينكه ديدم
از دستم ناراحت نيست
و از اينكه
شكايتی نداره...
ولی
اون الان درد داره
و روحش و جسمش خسته است
حتی داره میميره
و هيچی به من نمیگه
اما من اينا رو میدونم
واسه همين تا خود صبح
بيدار موندم و دعا كردم
ديشب كلی گريهام كردم...
ديشب حتی
بهش گفتم كه همه چيو میدونم
و گفتم كه نپرسه چطوری
من همه چيو میدونم
میدونم گريهكردن
واسه آدمی كه
خنديدن بقيه رو دوست داره
يه كمی بیانصافيه
با اينحال
من میدونم تومور مغزی يعنی چی...
زيارت
حس گنگی است وقتی بعد از چندماه دوباره وارد صحن گوهرشاد شوی و بعد از اين همه زيارت آمدن، اينبار، دلت بخواهد زار بزنی... دلت بخواهد آنقدر بلندبلند گريه كنی كه تمام آن چيزهايی كه در وجودت رسوب كردهاند، شسته شوند و بيرون بريزند... كه انگار رسيده باشی كنار كسی كه همه چيزت را میداند... میدانی آن چيزی كه پشت اين ديوار مشبك پر از دخيل سوسو میزند به يك جايی وصل شده انگار... و برای همين است كه اين همه آدم نشستهاند اينجا و اشك میريزند... كمكم میفهمی چطور آدم وقتی به يك آغوش امن میرسد گريهاش شديدتر میشود...
پيرمردی با زبان آذری حرف میزند و اشك میريزد... ايستاده آنجا و برای دخترش شفا میخواهد... و انگار در كيسه غمهای همه را شل كرده باشند، همه زار میزنند... هر كسی از گوشهای با لهجهای و زبانی... مینشينی روبروی ايوان طلا... پاهايت را جمع میكنی و سرت را روی زانوهايت میگذاری... صحن به آن بزرگی برای اين همه تنهايی... بیاعتنا به آدمهای دور و بر هقهق میكنی... بغض چندساله عاقبت میشكند...
مطبوع
آقای... درويش... مصطفا!... دلِ... آدم... مثل... اناره... درست!... بايد... چلاندش... درست!... حکماْ... شيرهاش... مطبوعه... درست!... اما... اما دل آدم را که میترکانند... ديگر شيره نيست... خونابه است... باز هم مطبوعه؟...
-«من او» نوشته رضا اميرخانی-
دير اومدی، مرد پری...
پری با آه و ناله
افتاد زمين مچاله
چهل روز و چهل شب
يک کوره آتيش و تب
نه لب میزد به آبی
نه داشت قرار و خوابی
هزار تا زخم رو شونهاش
يه جوب اشک رو گونهاش
تو حال هذيون و تب
همش میگفت زير لب:
« اگه ديدين يه روزی
يه پيرمرد قوزی
يه عاشق پشيمون
خسته و پير و داغون
با چشم تر، هاج و واج
نگاه میکرد به امواج
بهش بگين کاکل زری
دير اومدي، مرد پری....
- گلی ترقی -
تو رفتی
تو رفتی تا من عاقلانه زندگی كنم... دستهای مهربانت را از ميان زندگی من برداشتی، چشمهايت را برويم بستی و پشت كردی به من و رفتی... رفتی تا من عاقلانه زندگی كنم... شروع كردهام مسيحا، اما ترس عجيبی دارم... میدانی، كسی كه يكبار، همهچيزش را، ه م ه چ ی ز ش را، از دست داده باشد، از تن زدن به هر آبی میترسد...
اين ترس، ترس از دوباره زخمی شدن است، دوباره سياه شدن... ترجيح میدهم همه چيز سرد و ساكت و يكنواخت بماند اما حتی يك لحظه از آن لحظههای تاريك تكرار نشود... كاش میدانستی از هيچچيز پشيمان نيستم، از هيچچيز... نه از دلدادگی، نه از رنجبردن و نه از اميدداشتن، از هيچچيز پشيمان نيستم... فقط نيرويی برای دوباره جنگيدن در من باقی نمانده... من خالی شدهام مسيحا و میترسم از رويارويی مجدد با تمام آن سياهیها...
اما با تمام اين ترس، شروع كردهام... برايمان دعا كن...
بی تو
ای بی تو من!
بی من،
آيا تو هم اينگونه میخندی؟
با گريه خنديدن نه آسان است،
بی تو...
- نصرت رحمانی -
چطور بگويم كه نمیخواهم بپرسی... كه نمیخواهم بپرسی چه كردهام و كه را ديدهام و زمين و آسمان و هوا چطور بودهاند... كه نمیخواهم بپرسی خوبم يا نه... كه نمیخواهم اين روزمرگی كسالتآور را برايت هربار مرور كنم... بگذار برايت با همين صدای لرزان و منقطع، از همان چيزهايی بگويم كه دوست دارم، مثل تمام آن روزهايی كه برايم از چيزهايی گفتی كه دوست داشتی... به پاس رسيدن به تمام آن چيزها، بگذار برايت بگويم...
بگذار از روزهايی بگويم كه رفتند، از تجربههای خوب، از خاطرات مهربان، از لبخندهای صميمی... بگذار حتی از لحظههايی بگويم كه میتوانستند بيايند و ما نخواستيمشان... بگذار از همان روزهايی بگويم كه اينهمه سرد نبود، از شبهايی كه من به صدايی كه مرا میخواند دل بستم و سبز شدم... بگذار از دلتنگيم برای آن صدا بگويم...
بگذار بگويم كه رنجيدهام میكنند دستفروشانی كه سر چهارراهها گل میفروشند... بگذار بگويم كه چقدر میخواهم بروم از اينجا، حتی يك شهر آنطرفتر، به هرجايی غير از اينجا... حتی بگذار از عهدم بگويم برايت: عهد كرده بودم عادت كنم به بی تو گذركردن از تمام اين كوچهها، به جای خالی تو، به نبود صدای نوازشگر تو، به بی تو زيستن... بی تو تمام اين شهر را زير پا گذاشتم، بی تو زنده ماندم، بی تو و بی صدای تو، و درد را تجربه كردم، اما عادتی دركار نبود... من پايان اين لحظهها را به انتظار عادت نشستم تا پاي عهدم بمانم اما تنها توانم به انتها رسيد... حالا میخواهم بروم بی هيچ باكی از بيگانگی و غربت كه من در آشناترين ديار اينهمه غريبم...
بگذار بگويم كه من روزهايی كه نيامدی را حساب خواهم كرد...
ذهنم درد میكند...
رخصت
رخصت نمیدهند اينهمه آب
تا بنگری که ماهیها چگونه میگريند.
- بيژن نجدی -
يك روز میآيی و وادارم میكنی روی تمام اين روزهای خاكستری قدم بزنم و برايت از آنچه گذشت بگويم... دوباره پرتابم میكنی ميان تمام اين ثانيههايی كه میبايست باشی و نبودی و میپرسی كه چطور بودم و چه كردم...
و دوباره من خسته را وادار به تكانخوردن خواهیكرد...برايت مینويسم از خودم در اين ثانيهها و خودم را با تو قسمت میكنم... مینويسم: همهی اين روزها و هفتهها را، بی هيچ سفيدی و نقطه چينی... مینويسم، همانطور كه گفتی، همانطور كه خواستی، هرچه باداباد...
مینويسم از دختری كه میترسد از زمانها و مكانها، از نابهنگام بودن بايدها، از نابجابودن شايدها، از يكشنبهايی كه آمد به سرعت باد...
مینویسم از سفرههای افطار و دعاهای سحر امسال، خلوت اينهمه خيابان بیگفتگو، ماه رمضانی كه از آن «ربّنا» به خاطرم مانده... ديگر «خلصنا من النّار» نبودم كه مرا بدرون آتشی فكنده بودی رفيق... مینويسم برايت... مینويسم از اين روزها كه تنها چيزی كه به چشم میآيد جای خالی توست و چشمهای من كه پر میشوند هربار و اين بغض پنهانی... و آدمهايی كه گاهی غربت پنهانم را حدس میزنند...نشانهايست اين مسيحا كه ديگر به خوابهای من نمیآيی... هجرتی كردهام به آنسوی دوردستها؛ جايیكه تا چشم كار میكند ستارهای چشمك نمیزند و سكوت است و شب. آن روزها خيالی نبود اگر دستم به ابر نمیرسيد: تو كه بودی... ديری و دوری میشود حالای من: شبها سرم در ابر فرو میشود، اما تو نيستی... دلتنگ توام و اين خشكی صورتم از اشكهايی است كه پای آمدن ندارند...
آزمون دشواريست مسيحا مشق فاصلهها؛ آنقدر دشوار كه دستآخر بی هيچ قاعده و قانونی بنويسی: عشق جايش تنگ است...
تب
ديشب و امروز بارون میباريد. يه بارون قشنگ، خيلیقشنگ، مثل چشمهایتو.
دونههای بارون هی خودشون رو میكوبيدن به شيشه و لبه پنجره؛ درست مثل كسی كه بخواد يكی رو بيدار كنه. اما من بيدار بودم. پشت پنجره، روی تخت نشسته بودم و نگاهش میكردم.
تب داشتم. دلم هم تب داشت. پيشونيم رو گذاشتم رو شيشه. خيلی سرد بود. تمام بدنم لرزيد. بعد خواستم بهت زنگ بزنم بگم: "بيداری؟ داره بارون مياد!"
بعدش يادم اومد كه بارون تو رو ياد من میاندازه. يادم اومد كه تو نبايد ياد من باشی. يادم اومد كه تو سفر كردی. يادم اومد كه تو نيستی. بعد ديگه بهت زنگ نزدم. تنها کاری که کردم اين بود که پيشونيم رو دوباره گذاشتم رو شيشه....
«نه در برابر چشمی و نه غايب از نظری
نه ياد میكنی از ما و نه میروی از ياد»
گرداب
فصل اول: مهر
و بازمیگردم به تمام آن روزهای دور پشت سر و مرور میكنم آرامشم را. چه پر تلاطم جلوه میكردم من، چقدر شيطنت و شور در من موج میزد؛ اما در اعماق، آرامشی ساكن بود كه هيچ چيز، لختی حتی، متلاطمش نمیكرد... نگاهم به چشمهای آدمها بود آن روزها. پی آن بعد غريبی كه چشمها دارند، پی آن نگاه ساده و تكرارنشدنی آدمها بودم و در چشمها جستجويش میكردم؛ تا اينكه يك روز، از پشت يك حجم سبز، سرانجام يافتمش...
فصل دوم: باران
موجی عظيم به راه افتاد و همه جا را لرزاند. و من كه به نشانههای ثابت طوفان ايمان داشتم، رها كردم لرزشها را و به آسمان روشن و صاف نگريستم و لحظهای حتی، گمان نبردم كه گردابی میتواند هزار بار مهلكتر از طوفان باشد... اقيانوس آرام آرامش من، دستخوش غوغايی درونی شده بود و من بیخبر بودم. از شوق يافتن آن نگاه تكرارنشدنی به گريه افتاده بودم. باران بر ما باريدن گرفت و خيس محبت او شديم...
فصل سوم: زرد
آرام و خاموش مینگريستم به گردابی كه در برابرم شكل میگرفت و مرا به سوی خود میكشيد. تصور اينها خارج از باور و طاقتم بود و تنها بهتزده نگاه میكردم. به ناگاه و با ضربه موجی سخت، به خود آمدم و خواستم كه مانع شكستنم شوم. چشم از آسمان روشن برداشتم و به گرداب نگاه كردم و سپس به جنگش رفتم... با آنچه گرداب از من میگرفت با نگاه وداع كردم. مجال گريه نبود؛ در سكوت، همهچيز را از سر گذراندم. بارها بدرون گرداب كشيده شدم و خود را بيرون آوردم و هربار زخمی تازه بر من نشسته بود...
سطح آب آرامتر شده بود. گرداب را عقب رانده بودم.... خسته، شكسته و ضرب خورده اما مطمئن آب را نگاه میكردم و به گرداب میانديشيدم.
فصل چهارم: باد
میدانستم آنجاست، آن پائين و انتظار میكشد: انتظار شكستن مرا. راه میرفتم آنگونه كه صداي گامهايم را باز شناسد. میدانستم به كوچكترين انحرافی سر باز خواهد كرد تا مرا فرو كشد و خردم سازد، اما مجالش نمیدادم. جنگ مرگ و زندگی من بود و نمیخواستم و نبايد بازنده میبودم... مسير را نگاه میكردم و هر ثانيه، هر لحظه به سر برآوردنش میانديشيدم و خود را آماده نگاه میداشتم.
بادی سطح آب را آشفته میكرد، سكوتی عميق همه جا را فرا گرفته بود و من ديدم كه شب آغاز میشود...
فصل پنجم: يلدا
هراسی بيهوده را تحمل میكردم. رنج جانكاهی شده بود. رو به جانب گرداب نهادم و پيش راندم: به نيت جدال واپسين. پيش از رسيدن به گرداب، ياد آسمان افتادم. سر بلند كردم، دميدن نخستين ستاره را نگريستم و لبخند زدم: شب با من آشنا شد...
در تمام طول آن شب طولاني، كشاكشی عظيم ميان من و گرداب درگرفت. خواستم آنقدر آرام بمانم تا از پا درافتد... مرا به زير آب برد و دوباره بالا آورد، به اين سو آن سو پرتابم كرد، بر موجم كوباند و دست آخر آرام شد و به اعماق اقيانوس خزيد...
نگاه كردم: ساحل در برابرم بود... به اقيانوس خويش نگريستم و انديشيدم به سطح آرام آب و به غوغای درونش. در ساحل قدم زدم و اين بار به جای چشمهاي آدمها، به ردپای آنها فكر كردم...
نطع
امروزها میگذرد: امروزهای سخت، امروزهای لازم، امروزهای مقدر... و من كه خاموش نظاره میكنم، چونان شاهدی كه پهنكردن نطع** چرمين خويش را مینگرد و میانديشد كه آيا تاب تواند آورد...*
------------
* اين نوشته وامدار دولتآبادی است.
** نطع: سفره چرمينی که جلادان هنگام گردنزدن استفاده میکردهاند.
حلاليت
وقتی زنگ زد، دلم لرزيد. زمانی كه هيچ دليلی برای يك اتفاق وجود ندارد، آن اتفاق رخ خواهد داد. صدای زنگ يعنی اتفاق. گفت. هر دو ساكت شديم. هی نفسهايم عميقتر میشد و دستهايم سردتر. منجمد شده بودم. آه كشيدم:
همه هستی من آيه تاريكیست...
من در اين آيه تو را آه كشيدم، آه...
تمام شدم. بدنم خيس عرق بود و پوستم سرد مثل يخ. حس عرق مرگ. دستهايم نمیلرزيد، تكان میخورد. دروغ نمیگويم: دلم سوخت. حتی دلم خواست گريه كنم اما اشك در من مرده بود. و...
افطار شده بود.
(چه ساده گفت:« بعد از افطار». چه ساده ساكت ماندم.)
گفتم:«چيزی برای گفتن ندارم». گفت:«من هم». من حرف داشتم برای گفتن، اما ترجيح دادم به صدای نفسهايش گوش كنم و فكر كنم كه به چه میانديشد...
در تمام آن ثانيهها چيزی آرام نگهم میداشت، حس اينكه به ياد من بوده. حتی در آن لحظههايی كه هيچكسی، به هيچچيز ديگری فكر نمیكند، او به من فكر میكرده.
از من حلاليت خواست... از من...
عجز
« اگر در اين مکان كسی هست كه بنا به دلايلی فكر میكند که اين دو نبايد ازدواج كنند، يا هم اکنون سخن بگويد و يا برای هميشه خاموش بماند.»
تو میروی دوست من
يگانهترين دوست من
و هيچوقت درك نخواهی كرد
تجربه دردناك و رنجآور عجز را
آن هنگام كه گفتن را نيازمندی...
سپاسگزارم خدای من
خنده را
برای دهان او
او را
برای من
و من را
به نيت گمشدن آفريدی.
- شمس لنگرودی -
تولد
« اوست ديوانه كه ديوانه نشد
اين عسس را ديد و درخانه نشد... » - مولوی-
- گاهی اوقات حيران میمانم از قدرت ذهن. از راههايی كه با چشم بسته میرود تا مرا به درگاه اشك برساند. كه از سادهترين حرفها، مرا به عمق پيچيدهترين كارها و افكار میاندازد...
- رفيقی برايم نوشته بود مراقب باشم؛ اين دردها زود «پيرم» میكنند. با خودم گفتم: « چرا او بايد اين حرفها را بزند؟ چرا حالا، وقتی حس میكنم سالها پيرتر از سنم هستم بايد اينها را بشنوم و چرا از او؟ يعنی براستی هيچ كسی نيست كه از او برای پرسيدن اين سؤالها، گفتن از دردها، شايستهتر باشد؟»...
- بيستساله شدهام. سال قبل وقتی به اشتباه نوشتم «بيستساله شدم، خمس قرن و راضيم»، دانيال آمد و گفت نه، نوزدهسالهای. گفت تا بيست راه زيادی مانده. و من امروز اين راه را طی كردهام. من امروز از پس تمام آن ثانيههای كشنده برآمدهام و مینويسم كه بيستساله شدهام. امروز میخواستم از فاصله بين اين نوزده و بيست بگويم. از شبهای سردی كه به سال میمانست. از روزهای داغ. از غربت. از اميد. از ترس. از دعا. از خدا. از «او». از «من»... میخواستم از خيلی چيزها بگويم... خيلی حرفها بود... اما چيزي در من است كه آرامم میكند و به سكوت واميداردم. میدانی، در اين مدت، به چيزی رسيدم كه بيش از توان و تصورت دردآور بود. من همزمان با بيستساله شدنم، فهميدم كه تنها هستم، تنهای تنها. و تو نمیدانی چقدر تلخ است بغض تنهايی... در اوج جنون، در تمام ثانيههایي غيرقابلتحمل رنج، اين دانستن، مرا شكست. با اينهمه آنچنان صبور و سنگين عبور همه چيز را نظاره میكردم، آنچنان صميمی لبخند میزدم كه كسی، لحظهای حتی به شادیام شك نمیكرد. و كاش میفهميدی چقدر از اين آرامش، از اين لبخند بيزارم... كاش میدانستی بيستسالگی چه بهايی داشت...
..................................................
پ.ن. مسيحا، هيچكس نفهميد هديه تو گرانبهاترين هديه تولد امسالم بود. ما شبيه خودمانيم، نه شبيه هيچ كس ديگر... ممنونم.
پ.ن. حالا كه دقت میكنم میبينم سهنقطهها دارند گم میشوند. خيلی چيزها دارد قطعی میشود. نقطهها زياد شده اند.
يه قصه معمولی
يه اتاق رو در نظر بگير که تاريکه. فقط نور چراغی که توی خيابونه با يه کمی نور مهتاب میتابه تو اتاق. حالا يه دختری رو هم در نظر بگير که پشت به پنجره اين اتاقه نشسته رو زمين و پاهاشو جمع کرده تو بغلش و سرشو گذاشته رو زانوهاش. يه جوره جالبی شده، از چشمای دختره که نگاه کنی، همه جای اتاق نور تابيده و فقط تو بغل اون تاریکه تاريکه. بعد فکر کن اين دختره گريه هم میکنه: آروم و بیصدا، از اون گريههايی که وسطش يه عالمه نفست بند مياد بس که بغض تو گلوته. انگار يکی بخواد خفهات کنه و با انگشتای لاغر و محکمش هی گلوت رو فشار بده. اين دختره داره فکر میکنه. هی فکر میکنه و هی اشکاش به خاطر فکرايی که مياد تو ذهنش، به خاطر تجربههايی که داشته، چيزايی که تحمل کرده، هی میريزه. بعضی وقتا خودش خسته میشه از گريهکردن، سعی میکنه به يه چيز خوب فکر کنه، مثلاْ به يه خاطره قشنگ، اونوقت درست لحظهای که تو اون رؤيا غرقه، فکر اينکه حتی اون لحظه هم مال اون نبوده دوباره به گريهاش میاندازه
...دختره دلش میخواد يکی پيشش باشه. اين يکی يعنی يه آدم بخصوص. يکی که دوستش داره. دلش میخواد الان اون يه نفر کنارش باشه. بياد بغلش کنه و اشکاش رو پاک کنه. بياد دست بکشه رو موهای دختره و زير لب بگه که همه چی درست میشه. يکی که با چشمای مهربونش به دختره لبخند بزنه. از اون لبخندای ناز که يه عالمه آدم رو آروم میکنن. بعد يه چيز خندهداری بگه يا يه کاری بکنه که اين دختره وسط گريهاش بخنده... دختره دلش میخواد بعد اين خنده اونقدر آروم شده باشه که بتونه به خودش، به آدمی که تو وجودشه و حسابی از دستش از عصبانيه بگه:« ديدی ارزشش رو داشت
»...میدونی، آخر اين قصه اصلاْ قشنگ نيست. اينو گفتم که اگه دلت نخواست، بقيهاش رو نخونی. دختره به چيزی که دلش میخواد فکر میکنه. بعد به خودش مياد و میبينه اشکاش بند اومدن و يه لبخند کوچولو، از اونا که وقتی راضيه میزنه، رو لباشه. بعد میفهمه که تنهاست، تنهای تنها و اون يه نفر هيچوقت نمياد. میفهمه خودش نذاشته اون يه نفر بياد. خودش قانعش کرده که نياد. خودش به اون يه نفر گفته که بايد حواسش به يه نفر ديگه باشه نه به اين دختره. خودش گفته که اون نفر سوم به اون يه نفر احتياج داره نه اين دختره
. خودش گفته... اونی که تو وجود اين دختره است بغض کرده... داد میزنه: بفهم چيکار کردی با من! نگام کن و نذار ادامه پيدا کنه... بفهم منو...حالا دختره سرش رو گذاشته رو زانوهاش... شونههاش میلرزه...
میدونی، دختر قصه ما...
.
.
.
.
شکسته.
سودا
چه دانستم كه اين سودا مرا زينسان كند مجنون
دلم را دوزخی سازد دو چشمم را كند جيحون...
...
«چهدانم» های بسيار است...
حيرت
دلم میخواهد سرم را روی همين دفترچه بگذارم و هایهای گريه کنم... دلم میخواهد هيچ نگويم...
مسيحا! خدا چطور اجازه داد؟... چطور؟...
تهوع
... تهوع... تهوع... چرا با ديدن همه چيز حالت تهوع پيدا میكنم؟ اين حجم عظيم و غيرقابلجابهجايی دلزدگی از كجا به تمام وجودم هجوم آورده؟... ديگر حوصله هيچكس و هيچچيز را ندارم مسيحا...
دلم براي خدای كودكیهايم تنگ شده، خدای صورتی كودكیها، خدای بازی و خنده، خدای آرزوهای كوچك و بزرگ من... اين روزها سراغ خدا كه میروم خالی نمیشوم. يك طور ديگری شده است انگار يا شايد من يك طور ديگری شدهام؟!... اين روزها خدای من خاكستری است، با من حرف نمیزند، كسانی را كه دلم برايشان تنگ شده به خوابم نمیآورد، يك جور بدی دارد ابهتش را به رخ میكشد...
من ضعيف شدهام و در سرزمين قدرتمندان جا ماندهام...
پياده رو
...
سخت وسنگين راه نمیروم، حتی زبانم هم ميان سخنگفتن بند نمیآيد، اما از هم پاشيدم...خيلی ساده اتفاق افتاد. اول شب بود هنوز كه تكهای از من روی آن پيادهرو حا ماند؛ كمی جلوتر از جايی كه نخستينبار، تكهای از خودم را جا گذاشتم. عطيه ميان حرفزدنم، دستانم را گرفت و گفت:« منی كه هيچكارهام دستام از ناراحتی و اضطراب يخ كرده، تو جداً هيچیات نيست؟» يا چيزی شبيه به اين؛ حواسم نبود. بايد گفته باشم:« قلبم فشرده شده است
»...به اين میانديشيدم كه چه ساده آدمها جا میمانند، چه ساده میتوان به خدا بیاعتقاد شد، چه ساده میشود شكست، فرو ريخت، آوار شد... باورم نمیشد به ثانيهای، بس اينكه مردمك چشمان روی سه چهره كه به گامی با ايشان فاصله نداری بلغزند و ذهنت چيزی را عميقاً از خدا بخواهد، اين همه راحت از خدا دور شوی و بعد تمام
.كسی در من امشب هقهق گريست، بعد برخاست و رو به جانبی گنگ رفت؛ مثل تصويرهای پايانی فيلمها: كسانی كه شرمگين يا اندوهناك از چيزی كه نمیدانيم از اين زيستن ما كنار میروند. كسانی كه در سكوتشان آرام آرام دور میشوند... امشب كسی اينگونه، با چنين سكوتی، از من رفت. روی همان پيادهرو. گفته بودم: ساده است. حتی ساده است اينكه بدانی يك روز، پشت يك چراغ قرمز، سر يك چهارراه تمام میشوی... چه بیشرمانه ساده است
...
شرم
... خستهام، خسته... شانههايم خسته است... چرا بايد خسته باشد؟ چرا بايد احساس كنم تمام وزن زمين روی شانههايم است؟ چرا؟
نمیتوانم فكر كنم، حتی از تصور اين همه تصوير شنيع هم حالت تهوع پيدا میكنم. چه بر سرم آمده است؟ چه بر سرم آمده بود كه اين همه وقت در آينه دقيق نشدم تا ببينم اين چشمها را، اين پرندههای كوچك هراسان را؟ چه گذشته است بر اينها كه اينگونه تاريكند و خسته و خيس و بیفروغ ... كجا رفت آن نشاط هميشه كودكی؟ ... حس میكنم آدمی را ميان اين جسم گم كردهام؛ گم نه! مدفون كردهام...
تقصير من بود؟ يا تقصير تمام اين نگاهها كه بيزارم میكنند از انسان؟ تقصير من بود كه نخواستم كسي از سهم خود جا بماند حتی بدان حد كه خود از سهم خويش باز بمانم؟ براستی تقصير من بود؟ نمیدانم...
ميان اينهمه تكاپوی دائمی حيات، ميان اين همه فريبدادن و فريبخوردنها، گاهی جملهای، تصويری، آنچنان مرا، روح مرا در خود فرو میبرد كه براي لحظهای از ياد میبرم مرزها را... بعد آن حس غريب فشرده شدن جسم كوچك صنوبری شكلی است كه نشسته ميان سينهام، و گر گرفتن و مرطوب شدن چشمها و آن بغض هميشگي... و آنهنگام است كه كسی ديوانهوار در من مشت میكوبد و فرياد میزند كه " چه میكنی با من؟" و منی كه سكوت میكنم از شرم... از شرم...
زيبايی
زيبايى
در كلماتى نيست
كه ادا مىشوند.
زيبايى در سخنى است
كه از گفتن
سر باز مىزند.
والانا
براى تو كه همه روزهام رو عيد مىكنى:
میدونى، خوب كه فكر مىكنم مىبينم هيشكى نمىدونه من و تو همديگه رو داريم... مهم اينه که تو رو بيشتر از هميشه دارم ... و اين تا آخر دنيا هم برام کافيه ...

